خرید بک لینک

دوش میآمد و 1 1 بود

تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی

جامهای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود میدانست

و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

گر چه میگفت که زارت بکشم میدیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل

در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

"حافظ"


برچسب: نویسنده: یلدا صمیمی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 14:05

صفحه بندی